غریبه از من و ما . عشق من عاشقم باش
عشق من عاشقم باش. که تن به شب نبازم
با غربت من بساز .تا با خودم بسازم
عشق من عاشقم باش. عشق من عاشقم باش
تو خواب عاشقا رو تعبیر تازه کردی
کهنه حدیث عشق و تفسیر تازه کردی
گفتی که از تو گفتن یعنی نفس کشیدن
از خود گذشتن من یعنی به تو رسیدن
قلبم و عادت بده به عاشقانه مردن
از عشق زنده بودن . از عشق جون سپردن
وقتی که هق هق عشق . زجهء احتیاجه
سر جنون سلامت که بهترین علاجه
عشق من عاشقم باش .عشق من عاشقم باش
عشق من عاشقم باش .عشق من عاشقم باش
عشق من عاشقم باش اگر چه مهلتی نیست
برای با تو بودن اگر چه فرصتی نیست
عشق من عاشقم باش . نذار بیفتم از پا
بمون با من که بی تو نمی رسم به فردا
عشق من عاشقم باش .عشق من عاشقم باش
عشق من عاشقم باش .عشق من عاشقم باش
نوشته شده توسط علی و فرح در جمعه بیست و هفتم خرداد 1390 ساعت 16:28 موضوع | لينک ثابت
من هر روز و هر لحظه نگرانت می شوم که چه می کنی !؟
پنجره ی اتاقم را باز می کنم و فریاد می زنم
تنهاییت برای من …
غصه هایت برای من …
همه بغضها و اشکهایت برای من ..
بخند برایم بخند
آنقدر بلند
تا من هم بشنوم صدای خنده هایت را…
صدای همیشه خوب بودنت را
دلم برایت تنگ شده
دوستت دارم

نوشته شده توسط علی و فرح در جمعه بیست و هفتم خرداد 1390 ساعت 16:17 موضوع | لينک ثابت
غضی نشکسته
چشمی نگریسته
احساسی خراشیده
دستی ناتوان
قلبی شکسته
عمر از دست رفته
نفسهای بی هدف
و قلمی که جوهرش خشک خواهد شد
همه و همه،مرا به این واداشت که سرگذشتشان را بازگو کنم
سرگذشتی از در گذشت ثانیه ها
سرگذشتی از درگذشت احساسات
سرگذشت مرگ امید
سر گذشت در گذشت مروت
سر گذشت در گذشت عشق
و باور کردن اینکه
![]()
زندگی سرگذشت در گذشت خاطره هاست
نوشته شده توسط علی و فرح در جمعه بیست و هفتم خرداد 1390 ساعت 16:16 موضوع | لينک ثابت

كاش مي شد سرزمين عشق را در ميان گام ها تقسيم كرد
كاش مي شد با نگاه شاپرك عشق را بر آسمان تفهيم كرد
كاش مي شد با دو چشم عاطفه قلب سرد آسمان را ناز كرد
كاش مي شد با پري از برگ ياس تا طلوع سرخ گل پرواز كرد
كاش مي شد با نسيم شا مگاه برگ زرد ياس ها را رنگ كرد
كاش مي شد با خزان قلب ها مثل دشمن عاشقانه جنگ كرد
كاش مي شد در سكوت دشت شب ناله ي غمگين باران را شنيد
بعد ، دست قطره ها يش را گرفت تا بها ر آرزوها پر كشيد
كاش مي شد مثل يك حس لطيف لابه لاي آسمان پرنور شد
كاش مي شد چا در شب را كشيد از نقاب شوم ظلمت دور شد
كاش مي شد از ميا ن ژاله ها جرعه اي از مهر با ني را چشيد
در جواب خوبها جان هديه داد سختي و نا مهرباني را شنيد
نوشته شده توسط علی و فرح در جمعه بیست و هفتم خرداد 1390 ساعت 16:14 موضوع | لينک ثابت
این را بفهم !
دلتنگی ام
نبودنت را نمی فهمد ...

نوشته شده توسط علی و فرح در جمعه بیست و هفتم خرداد 1390 ساعت 16:13 موضوع | لينک ثابت
آخرين نوشته ها
درباره وبلاگ

فهرست اصلي
نويسندگان
دوستان
پيوندهاي روزانه
نوشته هاي پيشين
طراح قالب
POWERED BY